پست های مشابه

chamran_kids

🍌 دخترم اصلا غذا نمی خوره...پسرم رو باید دنبالش بدوام تا یه قاشق بخوره و خیلی دیگر از نگرانی های این مدلی... ‌ دلایل زیادی برای بدغذا بودن بچه ها وجود دارد اما یکی از دلایل شایع، حساسیت زیاد والدین و امر و نهی در این مورد است. بعضی ها آنقدر در مورد غذا، به کودک خود دستور می دهند که کودک اگر گرسنه هم باشد از روی لجبازی لب به غذا نمی زند... ‌ دستاتو بشور بیا سر سفره بشین. با قاشق بخور. نریزی رو لباست. سفره رو کثیف نکنی. تا کل غذا نخوری حق نداری بری بازی و ... از جمله مکالمات بین والدین و بچه هاست... خوب است قدری از موضع قدرت پایین بیایید و بگذارید کودک خودش در آرامش و بدون هیچ سرزنشی، غذا بخورد... ‌‌‌ پ.ن: بچه های پیش دبستانی تصمیم گرفتند روی موز هاشون نقاشی بکشند تا با لبخند وارد دهانشان شوند. ‌ #تغذیه #پیش_دبستانی #شش_ساله_ها #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران #حمزه_دوران #چمرانی_ها

28 اردیبهشت 1398 11:04:21

1 بازدید

chamran_kids

برشی از کتاب "تو برای من عزیزترینی" را بشنوید👆🏻🤗🔊 . در این یادداشت میخواهم علاقه و احترام قلبی خودم را تقدیم به نویسنده، تصویرگر، مترجم و انتشاراتی کنم که مجموعه کتابهای پانچلو را خلق کردند. یک مجموعه ی ۵ جلدی که وقتی هر کدامشان را میخوانی به فکر فرو میروی. هیچ وقت با خواندن کتاب های بچه ها حسی به این عمیقی را تجربه نکرده بودم. شاید چون به گفته ی دست اندرکاران کتاب، خواندنش به ۷ تا ۷۷ ساله ها پیشنهاد میشود. . ماجرای کتاب ها درباره ی دهکده ای به نام "ومی کی ها " است که آدمک های چوبی کوچکی در آن زندگی می کنند. همه ی آدمک ها را نجاری به نام ایلای ساخته. مردم چوبی دهکدهِ در این ۵ کتاب، ۵ ماجرای جالب را تجربه می کنند. . انگار آدمک های چوبی خود ماییم که هر بار گرفتار چیزی میشویم. در دل تمام ماجراها پانچلو که شخصیت اصلی داستان است تنها یا به همراه دوستانش سراغ ایلای میروند، این رفتن ها بعضی مواقع خیلی دیر است و کار از کار گذشته و بعضی مواقع هم درست و به موقع است. . من شخصا عاشق مکالمات ایلای با پانچلو هستم، انگار واقعا خدا در آن لحظه دارد با خود من صحبت میکند. به خصوص جایی که ایلای چشم به پانچلو که سرش پایین و شرمنده است دوخته و میگوید: پانچلو من تو را همانطور که هستی دوست دارم، اشتباهت تو را از چشم من ننداخته...! . و چقدر داستان‌های این کتاب ها به درد این روزها و شب های ما میخورد... . پ. ن: قطعا نمیتوان از بچه ها انتظار داشت با خواندن این کتاب ها به دریافت هایی که ما میرسیم برسند. آنها صرفا با یک داستان جالب طرف هستند، داستانی که ممکن است بتوان با بچه های بزرگتر( بالای ۹ سال) دقایقی راجع به آن گفت و گو کرد. . ❗راستی همین الان این پست رو سیو کنید و برای دوستاتون بفرستید😉 . ⭕میتونید مجموعه کتاب پانچلو رو از صفحات زیر تهیه کنید، بهشون دایرکت بدید🤗👇🏻 @mehrsa_pub @ketabpark @namayeshgah_ketab_koodak @nojavan_namayeshgah_ketab . #برشی_از_یک_کتاب #کتاب_خوانی#نشر_مهرسا #معرفی_کتاب_خوب #مجموعه_پانچلو #تو_برای_من_عزیزترینی #کتاب_کودک_نوجوان

02 اردیبهشت 1400 12:16:45

0 بازدید

chamran_kids

. 📝قسمت دوم . "فضای مدرسه" . در دوران مدرسه، به خصوص سالهای بالاتر، هربار خبر تعطیلی مدارس را می شنیدیم خیلی خوشحال می شدیم. همیشه منتظر برف یا بهانه ای برای مدرسه نرفتن بودیم. درحالی که به نظرم، مدرسه ی رویایی مدرسه ای ست که بچه ها برای حضور در آن لحظه شماری میکنند چون فضای دوست داشتنی و جالبی دارد که بستر مناسبی برای بازی و فعالیت بچه ها فراهم میکند . .  در مدرسه‏ی توموئه، مدرسه ای که کلاس های آن در واگن های قطار در میان گل و گیاه تشکیل می شد هیچ‏کس دلش نمی‏خواست پس از پایان درس به خانه برود. صبح‏ها هم انتظار کشیدن برای وقت رفتن به مدرسه، سخت و طولانی بود. . یکی از ویژگی های جالب مدرسه ی توموئه این بود که هرروز بچه ها به فعالیت های مورد علاقه خود می پرداختند و هرکس برنامه ی خودش راداشت! . راستی اگر شما در انتخاب برنامه و فعالیت های کلاس خود آزاد بودید چه میکردید؟ اصلا فکر کنید اگر مدرسه تان جایی غیر از کلاسهای درس بود چه کار می کردید؟ . برای تهیه ی کتاب به: @chamran_gifts مراجعه بفرمایید😊 . #مدرسه_رویایی #کتاب_خوب_بخوانیم #توتوچان_دخترکی_آنسوی_پنجره

22 تیر 1399 19:37:22

0 بازدید

chamran_kids

🥎 چندتا بازی با توپ و سطل بلدین؟ ‌ ایده ی بازی با چندتا توپ رنگی و سطل برای بچه های چهار و پنج ساله ‌ می تونید بقیه ایده های بازی و فعالیت رو تو کانال مون ببینید. لینک کانال در هایلایت استوری موجوده. ‌ #ایده_بازی #بازی_خانگی #بازی_در_خانه #بازی_با_توپ #بازی_با_ابزار_ساده #بازی_چهار_سالگی #بازی_پنج_سالگی #چمرانی_ها #یک_مدرسه_چمرانی

27 اسفند 1398 09:26:13

0 بازدید

chamran_kids

🌷 حتما شنیدین که خیلی از خصوصیات و ویژگی های شخصیتی ما تو دوران کودکی شکل می گیره. یکی از این مهم ترین ویژگی ها اعتماد به نفسه. که برای نه گفتن به خیلی چیزها تو بزرگسالی بهش نیاز داریم. اعتماد به نفس چیزی نیست که بخوایم یه روزه یا با یه آموزش های خاص به بچه ها منتقل کنیم. ‌ اما می تونیم با یک‌سری کارها، اعتماد به نفس رو تو بچه ها تقویت کنیم. دیده شدن کودکان یکی از همین راه هاست. ‌ دخترهای پنج ساله یه تابلو تو حسینیه کودک دارند که قراره هرچی می کشند و هر چی می سازند بیاد و بشینه تو این خونه که همه ی بچه ها و خاله ها، دست سازه های بچه ها رو ببینند. ‌ شما چه راه هایی برای تقویت اعتماد به نفس تو بچه ها به ذهنتون میرسه؟ ‌ #اعتماد_به_نفس #پنج_ساله_ها #حسینیه_کودک_شهید_چمران #چمرانی_ها #مهد_کودک #مهارت #کودک

02 مهر 1398 17:15:52

0 بازدید

chamran_kids

خب دیگه وقتشه ماهر بشن!🧐 . هفت سال دوم زندگی که از راه میرسه دیگه وقتشه کم کم بچه ها رو به مسیر مهارت آموزی هدایت کنیم، حالا اگه پسر باشن و در آستانه نوجوانی، اهمیت این موضوع چند برابر میشه! 😊 . چون علاوه بر سرگرمی و داشتن یک فعالیت مفید و هنری؛ به مرور باید یاد بگیرند که چطور توانایی هاشون رو به کار بگیرند و ازشون کسب درآمد کنند 😎 در این فیلم پسرهای کلاس ششمی چمران درحال تجربه ی معرق کاری و کار با چوب هستن! 🙋‍♂️ . برای شروع کار هم اسم و فامیل خودشون رو انتخاب کردند🤩⬆️ . ⁉️به نظرتون چه مهارت های دیگه ای برای بچه ها در این سن و سال مناسبه؟ 🤔برامون کامنت کنید👇🏻 #معرق_کاری_چوب #پروژه_هنر#مهارت_آموزی #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #پسران_چمرانی #مهارت#معرق_چوب #آموزش_پروژه_محور #چمران_فقط_یک_مدرسه_نیست

13 آذر 1400 17:14:39

0 بازدید

ادمین چمران

0

0

#ورق_بزنید . خوابگاه دختران . 📝قسمت دوم . جنگ تمام شد. مملکت داشت نفس راحتی می کشید. در بین نفس های بریده بریده ی مردم، ما دختران دهه شصتی به سن مدرسه رفتن رسیدیم. خانواده هایمان که با کلی زحمت ما را تا آن‌سن بزرگ کرده و به سرانجام رسانده بودند ماندند در چند راهیِ انتخاب مدرسه های جورواجور. مدرسه های دولتی کماکان مورد توجه بود، مدارس شاهد خیلی سر زبانها افتاده بود و کم کم زمزمه های تاسیس غیر انتفاعی ها، نمونه دولتی ها و فرزانگان هم در جامعه پیچیده بود. . من خودم دوران ابتدایی را در مدرسه شاهد گذراندم. مدرسه ای که در هر کلاس فقط چند نفر بودیم که پدر داشتیم. اینقدر تعداد بچه های شهدا زیاد بود که آدم از پدر داشتن خودش همیشه خجالت زده بود. غم های دوستانمان، زندگی متفاوتشان و خاطراتی که در عالم بچگی می شنیدیم باعث شده بود خیلی هم بچه نمانیم. هنوز هم قیافه آن بچه ها و خاطراتشان به وضوح در ذهنم مانده. ما در مدرسه قانون هایی داشتیم که لازم الاجرا بود. به طور مثال بالشت های کوچکی همراه خودمان به مدرسه برده بودیم و باید بعد از ساعت ناهار بالش را روی نیمکت گذاشته و می خوابیدیم. هرچقدر الان دنبال فرصتهای چند دقیقه ای برای خواب هستیم در کودکی از هر فرصتی که منجر به خواب میشد بیزار بودیم و در نتیجه باعث ناراحتی معلممان میشدیم. نمونه دیگری از این قانونها این بود که باید مقنعه هایمان را در می آوردیم و حتما هم تل سفید رنگی روی موهایمان میزدیم. غیر از دیدن ناخنها، چک کردن سر و وضع ظاهری هر روز تلها هم چک میشدند و اگر یادمان رفته بود توبیخ میشدیم. در حیاط مدرسه نباید خیلی می دویدیم یا کارهای عجیب و غریب می کردیم. یک بار نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود که گفتند مدیر مدرسه حیاط رفتن را ممنوع کردند. معلمها از هر کلاس چند نماینده انتخاب کردند و در یک مدل کمی نمایشی ما را به دفتر مدیر بردند که از ایشان عذرخواهی کنیم. این افتخار را داشتم که یکی از نمایندگان باشم.من خودم قیافه مدیر را تا قبل از آن خیلی ندیده بودم و دفترش در عالم بچگی به نظرم خیلی با ابهت آمد. خلاصه با جملاتی که یادمان داده بودند عذرخواهی کردیم و ایشان بچه ها را بخشیدند. . ادامه مطلب در کامنت اول 👇

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

#ورق_بزنید . خوابگاه دختران . 📝قسمت دوم . جنگ تمام شد. مملکت داشت نفس راحتی می کشید. در بین نفس های بریده بریده ی مردم، ما دختران دهه شصتی به سن مدرسه رفتن رسیدیم. خانواده هایمان که با کلی زحمت ما را تا آن‌سن بزرگ کرده و به سرانجام رسانده بودند ماندند در چند راهیِ انتخاب مدرسه های جورواجور. مدرسه های دولتی کماکان مورد توجه بود، مدارس شاهد خیلی سر زبانها افتاده بود و کم کم زمزمه های تاسیس غیر انتفاعی ها، نمونه دولتی ها و فرزانگان هم در جامعه پیچیده بود. . من خودم دوران ابتدایی را در مدرسه شاهد گذراندم. مدرسه ای که در هر کلاس فقط چند نفر بودیم که پدر داشتیم. اینقدر تعداد بچه های شهدا زیاد بود که آدم از پدر داشتن خودش همیشه خجالت زده بود. غم های دوستانمان، زندگی متفاوتشان و خاطراتی که در عالم بچگی می شنیدیم باعث شده بود خیلی هم بچه نمانیم. هنوز هم قیافه آن بچه ها و خاطراتشان به وضوح در ذهنم مانده. ما در مدرسه قانون هایی داشتیم که لازم الاجرا بود. به طور مثال بالشت های کوچکی همراه خودمان به مدرسه برده بودیم و باید بعد از ساعت ناهار بالش را روی نیمکت گذاشته و می خوابیدیم. هرچقدر الان دنبال فرصتهای چند دقیقه ای برای خواب هستیم در کودکی از هر فرصتی که منجر به خواب میشد بیزار بودیم و در نتیجه باعث ناراحتی معلممان میشدیم. نمونه دیگری از این قانونها این بود که باید مقنعه هایمان را در می آوردیم و حتما هم تل سفید رنگی روی موهایمان میزدیم. غیر از دیدن ناخنها، چک کردن سر و وضع ظاهری هر روز تلها هم چک میشدند و اگر یادمان رفته بود توبیخ میشدیم. در حیاط مدرسه نباید خیلی می دویدیم یا کارهای عجیب و غریب می کردیم. یک بار نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود که گفتند مدیر مدرسه حیاط رفتن را ممنوع کردند. معلمها از هر کلاس چند نماینده انتخاب کردند و در یک مدل کمی نمایشی ما را به دفتر مدیر بردند که از ایشان عذرخواهی کنیم. این افتخار را داشتم که یکی از نمایندگان باشم.من خودم قیافه مدیر را تا قبل از آن خیلی ندیده بودم و دفترش در عالم بچگی به نظرم خیلی با ابهت آمد. خلاصه با جملاتی که یادمان داده بودند عذرخواهی کردیم و ایشان بچه ها را بخشیدند. . ادامه مطلب در کامنت اول 👇

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن