پست های مشابه

chamran_kids

. پسرهای پیش دبستانی ماموریت دارن که موکب دار خونه شون باشن و خونه رو برای اربعین تمیز کنند، چایی، شربت، میوه و ...برای زائرهای امام حسین (ع) آماده کنند. . شماهم دوست دارید این شغل رو به بچه هاتون پیشنهاد بدین؟ . درسته این روزها خیلی دلمون گرفته ‌که نمیتونیم بریم پیاده روی اربعین اما میشه خونه هامون موکب باشه و بچه ها موکب دار...😊 . . #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #چمرانی_ها #پیش_دبستانی_ها #پیش_دبستان #موکب#اربعین_حسینی #اربعین #موکب_داران

17 مهر 1399 07:07:27

0 بازدید

chamran_kids

ماجرای زرافه کوچولو و کسرها🤔 . ریاضی از اون درس هایی هست که خیلی از بچه ها سمتش نمیرن چون براشون سخته یا دوستش ندارند، اگه بخوان مجازی تمرین کنند و یاد بگیرند هم دیگه هیچی....😅 اما یکی از راه هایی که میشه برای تثبیت و تمرین درس بچه ها ازش استفاده کرد اینه که ریاضی با قصه و ماجراهای مختلف همراه بشه 🤗 . مثلا تو این فیلم 👆🏻خاله ی دخترهای کلاس چهارمی براشون ماجرای تولد زرافه کوچولو و سفرش به آسمون رو تعریف میکنه و بعدش توراه سفر با کسرهای مختلف مواجه میشن...😇 . ⭕شما برای اینکه بچه ها ریاضی رو بهتر یاد بگیرن چه کارهایی انجام میدید؟🤔 . ✅این فیلم رو ذخیره کنید و اگه بچه ی کلاس چهارمی دارید یادتون باشه باهم ببینید😊 . #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #چمرانی_ها #ریاضی #ریاضی_چهارم_دبستان #شناخت_کسرها #آموزش_مجازی

24 دی 1399 17:57:03

0 بازدید

chamran_kids

✏ وقتی یه روزی به اسم آدم باشه، حس خوبی به آدم دست میده. حس مهم بودن. امروز هم روز مهمی بود برای دخترهای چمرانی، دانش آموزان ادبستان دخترانه. کلاس رو تزیین کردند و دو غرفه در کلاس برپا کردند. غرفه اریگامی و غرفه قاب نقاشی... کلاس دومی ها می خواستند خوشحالی شان را با دوستانشان شریک شوند، برای همین از کلاس سومی ها دعوت کردند تا به غرفه هایشان بیایند و چیزهایی که یاد گرفته بودند را به آنها هم یاد دهند. غافلگیری مربی هم برای دخترها، دلنوشته خانم معلم بود برای دخترها با دو هدیه کوچک... ‌ مربی: منیره سادات امامی ‌‌ جشن روز دانش آموز شما چه جوری بود؟ ‌ #کلاس_دومی_ها #دانش_آموز #روز_دانش_آموز #سیزده_آبان #چمرانی_ها #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

13 آبان 1398 17:48:04

0 بازدید

chamran_kids

چهل چراغ: چراغ دوم هیئت کودک #هیئت_دانشگاه_شریف . چند روزی به محرم مانده بود و خیلی دلمان میخواست برای بچه ها کاری در این دهه انجام دهیم. چند جا هم برای کار با کودک، کنار هیاتهای مختلف رایزنی کردیم که به نتیجه نرسید. تقریبا داشتیم ناامید میشدیم که به واسطه یکی از دوستان از هیات دانشگاه شریف، با ما تماس گرفتند. صحبتهای اولیه انجام شد و قرار بر این شد ما ۱۳ شب، کنار هیات، برای بچه ها فعالیتهای مختلف داشته باشیم. یکی دو شب مانده به شروع هیات هم تصمیم گرفتیم قسمت پسرانه را از دخترانه جدا کنیم. و به سختی تعدادی خاله و عمو جور کردیم که هر سیزده شب نیرو داشته باشیم. قرار شد با دانشجویان دانشگاه شریف هم تعامل داشته باشیم. طراحی اصلی و عمده ی اجرا با ما باشد و آنها هم در آماده کردن فضا و کار با کودکان به ما کمک کنند. خیلی فشرده برنامه ریزی کردیم، ابزار خریدیم و رسیدیم به اولین شب برای برگزاری هیات کودک. قبل از آمدن بچه ها، با چند تا از دانشجوهای شریف جلسه توجیهی گذاشتیم. دوستان ما که از قبل باهم همکاری کرده بودیم و قرار بود در این کار هم همراهمان باشند اکثرا فارغ التحصیل رشته های هنر بودند. دور هم نشستیم و به اصطلاح جلسه معارفه ای گذاشتیم برای آشنایی بیشتر. شریفیها از سر تواضع گفتند شما اول خودتان را معرفی کنید و دوستان ما شروع کردند به گفتنِ رشته های تحصیلیشان: طراحی لباس، طراحی پارچه، گرافیک، نمایش، نگارگری و ... قیافه بچه های شریف دیدنی بود. با خجالت پرسیدند: مگه اینارو هم تو دانشگاه میخونن؟؟؟؟ و وقتی نوبت به معرفی خودشان رسید فهمیدیم بنده های خدا برای چه اینقدر تعجب کردند. دوستانی که متواضعانه و بی صدا محل هیات کودک را با ماتمیز کرده بودند، با دقتی عجیب رول های کاغذ به دیوار زده بودند و به صورت مهندسی شده گلوله های گِلیِ کاملا یکسان در قطرهای مشابه برایمان درست کرده بودند دانشجوهای عمران، برق، هوافضا، مکانیک و ... بودند. همکاری دو گروه هنری و فنی در سیزده شب برای خود ما تجربه بسیار جالبی بود. از آن زمان به بعد هر وقت اسم دانشگاه یا دانشجویان دانشگاه شریف می آید در ذهنم تصویر دانشجویانی کاری، کم حرف و کم ادعا مرور میشود که تمام شبها، خالصانه و با علاقه بدون اینکه چیزی از کودک و علاقه هایش بدانند پابه پای ما فعالیت کردند و سعی کردند افکار مهندسی شان را در برخورد با بچه ها کنار بگذارند. ما درسهای بزرگی در این شبها از آنها گرفتیم از بچه های کاملا شریفِ دانشگاه شریف.... . ادامه دارد... . #ما_که_هستیم #تاریخچه_چمرانی_ها #تاریخچه_چمران #حسینیه_کودک #حسینیه_کودک_شهید_چمران

26 خرداد 1399 17:22:02

0 بازدید

chamran_kids

. چه جوری میشه یک دختر هنرمند تربیت کرد؟ . یکی دیگه از پروژه های ادبستان دخترانه، پروژه هنره. فعالیت های هنری به رشد خلاقیت بچه ها کمک میکنه. باعث میشه بچه ها استعدادها و توانایی هاشون رو بشناسن، اعتماد به نفسشون بالا بره و انگیزه و علاقه شون زیاد میشه. . هنر چمرانی ها هم مثل خیلی از درس های دیگه، غیر مستقیم آموزش داده میشه یعنی ما به بچه ها الگو نمیدیم، فقط ابزار و بستر رو فراهم میکنیم و اون ها تصمیم میگیرن چه چیزی رو،چطور درست کنن! . پروژه های هنر دخترهای ما؛ با ابزارهای ساده مثل پاستل و گواش و آبرنگ شروع شد. . کم کم متناسب با سن دخترها تو هرپایه پیچیدگی کارهاشون بیشتر شد. با انواع کلاژ آشنا شدن، حتی نقاشی موجودات زنده تو طبیعت رو تجربه کردن. . تو پروژه های هنر، دخترهای چمرانی با قاتی کردن رنگ های مختلف، ترکیب رنگ های جدید رو کشف کردن، انواع تکنیک های چاپ رو با ابزارهای متنوع امتحان کردن، با سفال کار کردن، عروسک ساختن و کلی آثار قشنگ خلق کردن. . هنر یه بسترعالی برای آموزش دروس مختلف هم هست. به نظرتون چه درس هایی رو میشه با هنر، تدریس کرد؟🤔 . #پروژه_هنر#هنرمندان_کوچک#هنر #دختران_چمرانی #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #آموزش_پروژه_محور

12 شهریور 1399 19:07:33

0 بازدید

chamran_kids

. با بازی فارسی هم میشه هیجان و انرژی بچه ها رو تخلیه کرد؟🤔 . تو ادبستان دخترانه یه بازی فارسی هیجانی داریم:👇 . 🔷️جدول کلمه: برای این بازی فقط به چسب کاغذی و ۶ متر موکت یا فرش نیاز داریم! روی زمین با چسب، جدولی با خونه های بزرگ کشیدیم و توی هر خونه کلمات و حروف مختلف رو نوشتیم. یه نفر، راه رو نشون میده، مثلا میگه: سه تا خونه برو بالا. وقتی به خونه سوم رسید، اگه کلمه بود باید اونو بخونه یا باهاش جمله بسازه. ‌. 🔹️اگه حرف بود باید سه کلمه بگه که اون حرف توش باشه. . 🔹️اگه جواب سوال رو درست گفت، نوبت اون میشه که راه رو به دوست بعدیش بگه که کجا بره. . 🔹️اگرم اشتباه گفت، برمیگرده سر جای قبلیش. بازی رو یاد گرفتین؟ همین الان بلند شین و این بازی رو با بچه ها انجام بدین.🤗 برای دوستاتونم بفرستین🙃 #بازی_فارسی #درس_فارسی #چمرانی_ها #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران

23 مرداد 1399 15:55:25

0 بازدید

ادمین چمران

0

0

🌱امامِ دلها🌱 در راستای زیر و رو کردن هویت گذشته مان دنبال نسبتمان با امام خمینی میگشتم. خیلی فکر کردم که ما چه نسبتی میتوانیم باهم داشته باشیم. 🔸️اولین نسبتم با او از یک روز صبح شروع شد. ۵ ساله بودم، از خواب بیدار شدم و دیدم مامانم، بابام، مادربزرگم و خاله ام که مهمان ما بود همه باهم دارند گریه می کنند. خیلی ترسیدم و فکر کردم چه اتفاقی افتاده. و تمام خاطرات بعدش خیلی مبهم در خاطرم مانده. تصویرهایی از مردم در تلویزیون که بر سر و صورتشان میزدند، خانواده ام که چند روزی مشکی پوشیده بودند و قیافه ناراحت آدمها. 🔸️🔸️دومین نسبتم با امام، از زمان ورودم به دبستان شکل گرفت. از همان لحظه ای که وارد کلاس اول شدم، روی نیمکت نشستم و دیدم امام از بالای تخته سیاه، همینطوری چشم در چشم مرا نگاه میکند.و این قصه ادامه داشت. کلاس دوم و سوم و ....تا پایان دبستان، تا وقتی فارغ التحصیل شدم، دانشگاه رفتم و درسم تمام شد. امام تمام این سالها داشت من را مستقیم نگاه میکرد. یکسال لبخند میزد، یکسال جدی بود، یکسال اصلا اخم کرده بود ولی حداقل ۱۶ سال داشت مرا نگاه می کرد و مواظب کارهای من بود. 🔸️🔸️🔸️سومین نسبتم با امام، وقتی شکل گرفت که به اردوهای جهادی رفتیم. دورافتاده ترین منطقه ها. جاهایی که آب آشامیدنی و خیلی چیزها به اندازه کافی نداشتند، به سختی زندگی میکردند ولی امام را میشناختند و برایش احترام زیادی قائل بودند. در یکی از روستاهای خراسان جنوبی بودیم. طبیعتا در محل اسکان تلویزیون هم نداشتیم و از اخبار بیخبر بودیم. برای درس دادن به خانمهای روستا وارد خانه ای شدم. تعداد زیادی پیرزن و خانمهای جوان نشسته بودند. تا وارد شدم از من پرسیدند: حال خانم امام‌خوبه؟ و من از همه جا بیخبر اصلا نمیدانستم از چه حرف میزنند. فکر می کنم در همان سفر بود که شنیدیم همسر امام فوت کردند و چقدر همان پیرزنها گریه کردند. باید خانه و زندگیشان را از نزدیک میدیدید تا بتوانید نسبت زندگیشان با عمق ارادتشان به امام که هیچ با خانم امام را مقایسه کنید. و همینطور نسبت من با امام خمینی در حال بیشتر شدن بود. هر وقت که سخنرانیش از تلویزیون پخش میشد، وقتی در سخنرانیهای بقیه چیزی از او میشنیدم، وقتی به جماران و مرقد امام میرفتم و خیلی وقتهای دیگر تا اینکه حسینیه کودک را راه انداختیم.... 🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️ ادامه دارد... #نسبت_ما_با_امام_خمینی #هویت_ملی #نگاهِ_خاص #حسینیه_کودک #امام_جون #دهه_شصتی_ها

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

🌱امامِ دلها🌱 در راستای زیر و رو کردن هویت گذشته مان دنبال نسبتمان با امام خمینی میگشتم. خیلی فکر کردم که ما چه نسبتی میتوانیم باهم داشته باشیم. 🔸️اولین نسبتم با او از یک روز صبح شروع شد. ۵ ساله بودم، از خواب بیدار شدم و دیدم مامانم، بابام، مادربزرگم و خاله ام که مهمان ما بود همه باهم دارند گریه می کنند. خیلی ترسیدم و فکر کردم چه اتفاقی افتاده. و تمام خاطرات بعدش خیلی مبهم در خاطرم مانده. تصویرهایی از مردم در تلویزیون که بر سر و صورتشان میزدند، خانواده ام که چند روزی مشکی پوشیده بودند و قیافه ناراحت آدمها. 🔸️🔸️دومین نسبتم با امام، از زمان ورودم به دبستان شکل گرفت. از همان لحظه ای که وارد کلاس اول شدم، روی نیمکت نشستم و دیدم امام از بالای تخته سیاه، همینطوری چشم در چشم مرا نگاه میکند.و این قصه ادامه داشت. کلاس دوم و سوم و ....تا پایان دبستان، تا وقتی فارغ التحصیل شدم، دانشگاه رفتم و درسم تمام شد. امام تمام این سالها داشت من را مستقیم نگاه میکرد. یکسال لبخند میزد، یکسال جدی بود، یکسال اصلا اخم کرده بود ولی حداقل ۱۶ سال داشت مرا نگاه می کرد و مواظب کارهای من بود. 🔸️🔸️🔸️سومین نسبتم با امام، وقتی شکل گرفت که به اردوهای جهادی رفتیم. دورافتاده ترین منطقه ها. جاهایی که آب آشامیدنی و خیلی چیزها به اندازه کافی نداشتند، به سختی زندگی میکردند ولی امام را میشناختند و برایش احترام زیادی قائل بودند. در یکی از روستاهای خراسان جنوبی بودیم. طبیعتا در محل اسکان تلویزیون هم نداشتیم و از اخبار بیخبر بودیم. برای درس دادن به خانمهای روستا وارد خانه ای شدم. تعداد زیادی پیرزن و خانمهای جوان نشسته بودند. تا وارد شدم از من پرسیدند: حال خانم امام‌خوبه؟ و من از همه جا بیخبر اصلا نمیدانستم از چه حرف میزنند. فکر می کنم در همان سفر بود که شنیدیم همسر امام فوت کردند و چقدر همان پیرزنها گریه کردند. باید خانه و زندگیشان را از نزدیک میدیدید تا بتوانید نسبت زندگیشان با عمق ارادتشان به امام که هیچ با خانم امام را مقایسه کنید. و همینطور نسبت من با امام خمینی در حال بیشتر شدن بود. هر وقت که سخنرانیش از تلویزیون پخش میشد، وقتی در سخنرانیهای بقیه چیزی از او میشنیدم، وقتی به جماران و مرقد امام میرفتم و خیلی وقتهای دیگر تا اینکه حسینیه کودک را راه انداختیم.... 🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️ ادامه دارد... #نسبت_ما_با_امام_خمینی #هویت_ملی #نگاهِ_خاص #حسینیه_کودک #امام_جون #دهه_شصتی_ها

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن