پست های مشابه

chamran_kids

💡 حتما خیلی از آزادی کودک زیر هفت سال شنیده اید. اما به نظر شما حد و مرز آزادی یک کودک کجاست؟ مثلا اگر کودک بخواهد در خانه آب بازی یا آرد بازی کند، شما اجازه می دهید؟ ‌ یا بخواهد از روی اپن آشپزخانه روی چند بالشت و پتو بپرد چطور؟ ‌ اگر در مهمانی طولانی دوست نداشته باشد یکجا بنشیند، طبیعی است یا او را سرزنش می کنید؟ ‌ در آزادی دادن به کودک، مهم تر از هر چیزی نوع نگرش ما به بازی های کودکانه است. گاهی یادمان می رود با یک کودک پنج ساله یا چهار ساله رو به رو هستیم. ‌ ما در حسینیه کودک سعی کردیم با استفاده از یک محیط ساده و باز، فضای آزادی را برای بچه ها فراهم کنیم. آزادی که حق کودک است. ‌ #پنج_ساله_ها #چهار_ساله_ها #حسینیه_کودک_شهید_چمران #آزادی #آزادی_کودکان #هفت_سال_اول #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

23 مهر 1398 17:16:37

0 بازدید

chamran_kids

تو طرح درس نویسی از این نکات غافل نشو 🤩🤔⬆️ . این پست مخصوص خود شما معلم هاست که این روزها حسابی مشغول تکمیل طرح درس ها و برنامه ریزی های کلاسی تون هستید😊😎 . ⁉️به نظر شما چه نکته های دیگه ای تو طرح درس نویسی باید رعایت کنیم؟؟؟ برامون همینجا جا کامنت کنید👇🏻🤗 . ✅راستی یادتون باشه این پست رو ذخیره کنید و برای معلم هایی که می‌شناسید بفرستید، شاید به کارشون بیاد😉 . #طرح_درس #طرح_درس_مجازی #طرح_درس_نویسی #آموزش_مجازی #آموزش_بازی_محور #آموزش_پروژه_محور #معلم_حرفه_ای #معلم_خلاق #معلم

08 شهریور 1400 15:13:05

0 بازدید

chamran_kids

اگه از ما بپرسید تابستون پسرهای چمرانی چه حال و هوایی داره؟ باید بگیم که...😎👇🏻 پسر هامون کنار کلاس های آنلاین و برنامه های آفلاین، یه روزهایی به پارک و طبیعتِ سبز میرن و حسااابی ورزش و فعالیت می‌کنند.🤗🏃‍♂️ . اونها با شور و شوق و ماموریت های جالب، معماهای هیجان انگیز رو پشت سر میذارند و با نشانه ها، گنج های عجیب و غریب کشف میکنند🤩 . بچه ها درس میخونند، تمرین حل میکنند و با انواع بازی ها و پروژه ها، یادگیری رو لحظه لحظه تجربه و زندگی میکنند.🙃 . خداروشکر میکنیم که این روزها فرصت این رو داریم کنار بچه ها هرچند سخت تر از قبل اما فعالیت و تلاش کنیم تا براشون یه تابستون شگفت انگیز رقم بزنیم 😇 . #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #پسران_چمرانی #تابستان #تابستانه #پایگاه_تابستانی #بازی#کشف #پروژه

12 مرداد 1400 15:39:49

0 بازدید

chamran_kids

. "رویاپز خونه" تو یه شهر خیالی، یه سری غولِ رویاپز بودند. کارشون این بود که تو روز یواشکی به رویاهای بچه ها گوش بدن، اون هارو تو رویاپزخونه بپزن وشب که شد، رویاهارو بریزن تو گوش بچه ها که خوابِ آرزوهای قشنگشون رو ببینند. . یه شب یکی از غول ها میره که رویای دختری رو توگوشش بریزه اما یهو دختر از خواب بیدار میشه و اونو می بینه، همون لحظه شیشه ی رویاها ازدستش میوفته و می شکنه... از اون شب به بعد، رویاها تو شهر پخش میشن، رویاهایی که دیده میشدن اما واقعی نبودن! مثلا اگه شما از خیابون رد میشدین یه پسری رو می دیدین که بزرگ شده، می دیدین که از آسمون ماکارانی و بستنی میباره و ...می فهمیدین که انگار رویاهای رنگارنگ شهرو پرکردند. . خلاصه بعد اون اتفاق، دختر کوچولو با غول همراه میشه و تصمیم میگیرن باهم، رویاهارو جمع کنن و این چالش رو حل کنند؛ به خاطر همین کلی ماجراهای مختلف و جالب رو پشت سر میذارن‌. . آخرش هم بعد یه عالمه تلاش، غول رویاها و دختر از بچه ها میخوان که رویاهاشون رو نقاشی کنن تا بتونن دونه دونه رویاهارو پیداکنن و بهشون برسونند.🤗 . ما از این قصه ی دنباله دار برای تدبر در سوره ی واقعه استفاده کردیم. سعی کردیم به بچه ها مرز رویا و واقعیت رو نشون بدیم و اون هارو به چالش بکشیم که بهتر درک کنند چه چیزهایی واقعی و کدوم ها رویاست و از این طریق، راه رو برای آشنایی بچه ها با روز قیامت بازکردیم:) . #تدبر_در_قرآن #قرآن_و_کودک #قصه_قرآنی #چمرانی_ها #دختران_چمرانی #قصه_کودکانه #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران

26 شهریور 1399 17:50:35

0 بازدید

chamran_kids

روزهای اولی که تصمیم گرفته بودیم کاری راه بندازیم و به مدرسه فکر می‌کردیم، خیلی همه چیز را بالا و پایین کردیم؛ از کارهای اجرایی و پیگیری گرفته تا پیداکردن ملک و نیروی انسانی که سخت پیدا می‌شد و سخت‌تر در اینچنین کاری ماندگار می‌شد. هرروز با شنیدن نکته‌ای به جلو رفتن در مسیر امیدوار می‌شدیم و روز بعد، با حرفی دیگر می‌فهمیدیم مدرسه‌داری جزو سخت‌ترین کارهاست و ناامید می‌شدیم‌. دوستی داشتیم که تقریبا فقط همان زمان‌ها با ما همکاری می‌کرد ولی در همان مدت کوتاه حرفی زد که باعث شد ما بیشتر فکر کنیم، بیشتر امیدوار شویم و انتخاب کنیم با تمام سختی‌ها، مسیر زندگی‌مان و جریان جوانی‌مان را در این راه عجیب و غریب و پرفراز و نشیب بگذاریم و در ادامه مسیر هر وقت ناامید شدیم، این نکته را برای خودمان مرور کنیم. و آن حرف این بود: «فکر کنیم ما بالاخره مدرسه بزنیم. بچه‌ها بیان درس بخونن و خلاصه زندگی جدیدی رو تجربه کنن. قبوله که سختی‌های زیادی داره ولی فکر کنیم یک روز امام زمان با دیدن بچه‌ها یه لبخند بزنن و یکی از این بچه‌ها، فقط یکی از اون‌ها سرباز امام زمان بشن اون وقت واقعا همین برای ما بس نیست؟ برای کل زندگی ما و عمری که برای همه این بچه‌ها گذاشتیم؟» امام زمان‌مان! امشب شب تولد شماست. می‌شود امشب یا فردا به مدرسه ما سری بزنید. البته الان خالی است... ‌ ‌ اگر شما آنجا بروید نور حضورتان در قلب تک تک بچه‌های چمرانی روشن می‌شود و مطمئنم تا آخر عمرشان خاموش نمیشود. آدرسمان را که بلدید؟ میدان خراسان..... ‌ .‌ ‌ ‌ #چمرانی_ها #نیمه_شعبان

20 فروردین 1399 20:43:59

0 بازدید

chamran_kids

ما هرگز فراموش نمیکنیم...❤ . سلام به کسانی که صدایمان را می شنوند ✋ . امروز سالگرد شهادت یکی از عزیزترین آدم های زندگی ما چمرانی هاست 😔🖤 . انگار همین دیروز بود که خبر شهادت مردی که پناه ما در برابر آدم های بد بود را شنیدیم.🏴. یک سال از شهادت حاج ق اس م مهربانمان گذشته اَست ... . اما ما چمرانی ها به هیچ عنوان شجاعت ها ، رشادت ها ، از خود گذشتگی ها و ... آدم های خوب را فراموش نمیکنیم . . دشمنان، خوب بدانند که ما بیداریم ...😠✊ . شاید قد هایمان کوچک باشد ... . شاید هنوز دستانمان خیلی قوی نباشد ...🙌 هنوز کامل سواد یاد نگرفتیم ...📝 . بله ... ما هنوز کلاس اولی هستیم ...🙋‍♂️ ولی قلب هایمان اندازه ی یک دریاست و با تمام قدرت برای رهبرمان و کشورمان میتَپَد ... ❤🖤🇮🇷🇮🇷🇮🇷 تقدیم به شهید حاج ق اس م س ل ی م ان ی و تمام دوستان فداکارشان . ❤🤲😍 . #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #چمرانی_ها #شهادت#شهید#مدافعان_حرم#کلاس_اولی_ها #سربازان_کوچک_امام_زمان #سرباز_حسینم #سرباز_وطن #پسران_چمرانی #سرودخوانی

13 دی 1399 13:52:36

0 بازدید

ادمین چمران

0

0

🖋 🖊‌‌‌‌ ‌تو دوران سرخوش مجردی وقتی محرم میشد، برایم فرقی نمیکرد هیئتی که میخوام برم چقدر از خونمون دوره. همین که میشنیدم فلان سخنران یا فلان مداح مورد علاقم یک جا برنامه دارن، ازین سر شهر میرفتم اون کله ی شهر. ‌ خیلی شیک و مرتب نوت برمیداشتم و بعدم موقع مداحی مثل خانوما، چادرم مینداختم رو صورتمو اشک میریختم. ‌ ازدواج که کردم از خدا پنهون نیست از شمام پنهون نباشه، درسته که هنوز سخنران و مداح برام تو اولویت بودن، ولی دادن یا ندادن شام نذری هم برام مهم شده بود. چون هنوز دانشجو بودم و بلد نبودم هم درس بخونم غذا بپزم هم برم هیئت کلی گریه کنم. ‌ 💡از روزی که مامان شدم، هیئت برای من یا جایی برای گریه های از ته حلق و دل پیچه های شدید نوزاد یک ماهه ام بود یا تاتی رفتن های نوپای یک ساله ای که با کشف همه سوراخ سمبه های فضای هیئت، فکر میکنه داره دنیا رو مال خودش میکنه. این دومین محرمیه که نمیتونم هیئت های دلخواهمو برم و سرجام بشینم و چادرمو بندازم رو صورتمو گریه کنم. پارسال موقعی که آدم ها سرجایشان نشسته بودند و گریه میکردند، من با نی نی یک ماهه هی مسیر هیئت را چرخ میزدم و مستاصل گاهی بلند میشدم و گاهی مینشتم بلکه این شیرخوره آروم بشه. اما نمی شد... مثل خیلی از شیرخوره های دیگر. نمی دانم حال رباب را و شیرخواره اش را هرسال محرم اما. ‌ امسال دارم پا به پای این کوچولوی تاتی رو، راه میرم و هی لباس مشکیش را و هی قدش را و هی زمین خوردنش را برانداز میکنم. دست خودم نیست. هی ذهنم مقایسه میکند زمین خوردنش را با زمین خوردن هایشان... ‌ محرم، بچه که جلوی چشمت باشد، انگار نوار فقط روی روضه ی باز گیر میکند. حالا جوان رعنا که جای خود دارد. @good_mood_mom ‌ 🖋شما چه خاطراتی از مادرانگی هایتان در روضه ها دارید؟ ‌ #دلنوشته_مادرانه #سرباز_حسینم #محرم #هیئت #هیئت_کودک

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

🖋 🖊‌‌‌‌ ‌تو دوران سرخوش مجردی وقتی محرم میشد، برایم فرقی نمیکرد هیئتی که میخوام برم چقدر از خونمون دوره. همین که میشنیدم فلان سخنران یا فلان مداح مورد علاقم یک جا برنامه دارن، ازین سر شهر میرفتم اون کله ی شهر. ‌ خیلی شیک و مرتب نوت برمیداشتم و بعدم موقع مداحی مثل خانوما، چادرم مینداختم رو صورتمو اشک میریختم. ‌ ازدواج که کردم از خدا پنهون نیست از شمام پنهون نباشه، درسته که هنوز سخنران و مداح برام تو اولویت بودن، ولی دادن یا ندادن شام نذری هم برام مهم شده بود. چون هنوز دانشجو بودم و بلد نبودم هم درس بخونم غذا بپزم هم برم هیئت کلی گریه کنم. ‌ 💡از روزی که مامان شدم، هیئت برای من یا جایی برای گریه های از ته حلق و دل پیچه های شدید نوزاد یک ماهه ام بود یا تاتی رفتن های نوپای یک ساله ای که با کشف همه سوراخ سمبه های فضای هیئت، فکر میکنه داره دنیا رو مال خودش میکنه. این دومین محرمیه که نمیتونم هیئت های دلخواهمو برم و سرجام بشینم و چادرمو بندازم رو صورتمو گریه کنم. پارسال موقعی که آدم ها سرجایشان نشسته بودند و گریه میکردند، من با نی نی یک ماهه هی مسیر هیئت را چرخ میزدم و مستاصل گاهی بلند میشدم و گاهی مینشتم بلکه این شیرخوره آروم بشه. اما نمی شد... مثل خیلی از شیرخوره های دیگر. نمی دانم حال رباب را و شیرخواره اش را هرسال محرم اما. ‌ امسال دارم پا به پای این کوچولوی تاتی رو، راه میرم و هی لباس مشکیش را و هی قدش را و هی زمین خوردنش را برانداز میکنم. دست خودم نیست. هی ذهنم مقایسه میکند زمین خوردنش را با زمین خوردن هایشان... ‌ محرم، بچه که جلوی چشمت باشد، انگار نوار فقط روی روضه ی باز گیر میکند. حالا جوان رعنا که جای خود دارد. @good_mood_mom ‌ 🖋شما چه خاطراتی از مادرانگی هایتان در روضه ها دارید؟ ‌ #دلنوشته_مادرانه #سرباز_حسینم #محرم #هیئت #هیئت_کودک

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن