پست های مشابه
ghatre_group
#داستان_محرم *مشک قلقلکی* 🌱 نویسنده : خانم سمیرا گوهری تهیه شده در گروه داستان نویسی هیئت کودکانه قطره مناسبت: شهادت حضرت عباس علیهالسلام 🏴 #داستان_محرمی #داستان_محرم_کودکان #داستان_کودکانه #محرم
17 مرداد 1401 12:17:01
57 بازدید
ghatre_group
*گزارش جلسه داستان نویسی نوجوان* 🌱 به قلم نوجوان ضحی نجفی زاده ۲۹ مرداد ۱۴۰۱ ، جلسه پنجم نویسندگی نوجوانان قطره ، ما طرح های مان را روی بوم انتقال دادیم تا رنگ آمیزی آن را شروع کنیم و در داستان نویسی هم صحنهای از داستانمان را با جزییات نوشتیم و آن را به کمک خانم پدرامی اصلاح و تکمیل کردیم.🌳🤍 #نویسندگی_نوجوان #نویسندگی_هیئت_قطره
31 مرداد 1401 09:32:01
6 بازدید
ghatre_group
سلام من به بچه های شیعه که دنبال حقیقتن همیشه میخوام بگم یه قصه من براتون یه کم عوض بشه حال و هواتون یه قصه از یه روز خیلی مهم نگی یه وقت نگفتی اینو بهم یه شهری بود به اسم شهر نجران مسیحی بودن همه ،نه مسلمان یه روز پیامبر خدا محمد یه نامه داد براشون از محبت دعوت بشن به دین خوب اسلام به دین مهر و دین عشق و اکرام ولی قبول نکردن و با اصرار اسلام و دین مارو کردن انکار خدابگفت به حضرت محمد مباهله بکن با اون جماعت یعنی که مردمان شهر نجران بیان و با پیامبر و عزیزان دعا کنن خدا عذاب کنه اون کسی رو که نبوده حق باهاشون روز مباهله رسید و نجران دیدن پیامبر اومده چه خندان دست امام حسن رو توی دستاش امام حسین رو هم اورده همراش حضرت زهرا و علی رو هم با خودش اورده بود به همراه مسیحی ها وقتی دیدن که احمد رسید با خانواده اش به مقصد ترسیدن و گفتن باهم که حتما حق با پیامبر خداست و قطعا باید به هر چی او بگفت کنیم گوش این روز رو هرگز نکنیم فراموش شاعر : علیرضا قاسمی #روز_مباهله #هیئت_قطره
01 مرداد 1401 16:24:34
2 بازدید
ghatre_group
هیئت با کودکان بایدهای داخل هیئت #هیئت_با_کودکان #هیئت#عزاداری#محرم
16 مرداد 1401 14:27:46
69 بازدید
ghatre_group
در این پست بچه های هیئت به معرفی یکی از بازی های مناسب کودک و نوجوان به نام "دالون" میپردازند. برای مشاهده بازیهای دیگر، هشتگ زیر را لمس کنید. #معرفی_بازی_هیئت_قطره #بازی_دالون #بازی_فکری_کودک #بازی_فکری_آموزشی #بازی_کودک_نوجوان #معرفی_بازی #بازی#بازی_فکری#کودک#نوجوان
08 تیر 1401 15:52:26
0 بازدید
هیئت کودکانه قطره
0
1
معرفی کتاب *مژده گل*
#معرفی_کتاب مرغ پرحنایی همراه جوجه هایش درحیاط خانه مشغول خوردن دانه بودند. جیک جیک می کردندو حسابی حیاط شلوغ شده بود. ام سلمه همسر پیامبر (ص)در حیاط راه می رفتند. ظرف غذای مرغ وخروسها را پر می کردند که صدایی در حیاط آمد. در را باز کردند، دیدن حسین (ع)جلوی در ایستاده است. خیلی دلش برای پدربزرگ تنگ شده بود. می خواست ایشان را ببینند. ام سلمه حسین(ع) را حسابی بوس کرد . بعد حسین(ع)رابه اتاق کناری که پیامبر (ص)خوابیده بودند، هدایت کرد. وگفت:((همین جا بمان تا پیامبر(ص) بیدارشوندمن هم می روم برایت خوراکی بیاورم. وقتی برگشت، دید حسین (ع) روی سینه ی پیامبر نشسته است. پیامبر(ص) هم خیلی خوشحال اندو با او بازی می کنند. ام سلمه سیب وکشمش را جلوی حسین(ع) گذاشت. این دفعه اورا محکم تر بوسید و گفت : ((آخ این پسر چه قدر خوشمزه است ❤️)) بعد پیامبر(ص) سیب را با حسین(ع) نصف کردندوحسابی خندیدند. #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #کتاب_محرم #معرفی_کتاب